دلگیرم از این تنهایی دلگیرم. امشب اومدم وبلاگت و شعری که درباره تنهایی گذاشتی را خوندم و هزار بار بیش از قبل دلگیرتر شدم . چون احساس من هم هست . آه احساس من ، چقدر سخت است در حالی که تنها نیستی اما تنهایی ، در حالی که کسی را داری که برایش دردهایت را نجوا کنی و صدای را داری که برای تو ارامش بیاورد و قلبی را که مملو از عشق است مملو از حس دوست داشتن است اما شانه ای برای تکیه کردن نمیابی و دستی برای گرفتن و فرصتی نداری که با کسی که تمام آرامش زندگیت است یه فنجان چای بنوشی . از این فاصله ها بیزارم برای رسیدن به لحظه های با تو بودن روزها مثل سال شده اند و ثانیه ها مثل دونده های خسته ای که نای دویدن ندارند. اما من امیدوارم ، امیدوار برای لحظه های با تو بودن ،برای سالها با هم بودن، برای شادی به وسعت زندگی و برای خوشبخت بودن امیدوارم خب اول باید ازت عذرخواهی کنم . این روزها زیاد درگیرم تا دیر وقت کار میکنم . خب من کاری را که میدونی تازه شروع کردم و برای بهتر شدن کار باید یه خورده بیشتر کار کنم . البته این بدین معنی نیست که از تو غافل هستم ، نه اینطور نیست . خودت خوب میدونی که هر روز بی تو برای من یه روز سوخته است. اگر دارم کار زیادتری میکنم برای اینکه زودتر بتونیم بهم برسیم . برای اینکه دیگه نمیخوام روزهای باقیمانده عمرم را بسوزنم . میخوام کنارت باشم. دوستت دارم. این روزها زیاد سرحال نیستم. فکر میکنم زیادی تلاش میکنم و کم بدست میارم !!! روزها پشت سر هم میگذرن و هر روز از تکرار پر شده و روحیه کسل از این همه تکرار . اما تو برای من یه رویش دوباری انگیزه هستی . با تو به خودم و همانطور که نوشتم به خدا هم نزدیکتر هستم . در سخترین لحظه ها نامیدی هم عشق تو برای من یک انگیزه است. یک تولد هستی در زندگی من. از بودن با تو سیر نمیشوم فقط نگرانم برات تکراری نشم .حرفهام برات تکراری نشن . روزها اگرچه تکراری هستن و ساعتها اگرچه با سنگینی بی تو بودن دیر میگذرن اما همه و همه نمی تونن من را از امید بودن در کنار تو ، در قلب تو و عاشق تو بودن و همه عمر را با تو سپری کردن خسته کنن . من تو را دارم و برای همین من خوشبختم . دوستت دارم. این روزها احساس تنهایی بیشتری دارم . حس میکنم دارم افسرده میشم دلم مثل بچه ها هوای گریه دارد. آه گریه های کودکی وقتی ادم کودک هست مجال بروز احساساتش را ساده تر و آسانتر دارد. اما وقتی بزرگ میشوی میگویند برای تو اینطور رفتار شایسته نیست . اما من دوست دارم مثل یک کودک و با همان اشتیاقی که در کودکی برای بیان احساساتمان داشتیم بگویم : دوستت دارم و میخوامت. یاد تو که می افتم قلبم را احساس میکنم . تپش ها یش را می شنوم . حس میکنم که چگونه مثل یه گلوله آتش در سینه ام بی تابی میکند . تمام آرزویم سلامتی و سربلندی توست . مواظب خودت باش . در جایی نوشته بود گفتن زیاد این جمله ممکن است دلزدگی داشته باشد . اما من باز هم با همان اشتیاق و عشق از سر شناخت میگویم : دوستت دارم میخوامت.
یادمه یه بار جایی ازت شنیدم بعضی ادمها مثل کنه به ادم می چسبند. اما من به خودم نگرفتم . حالا که می بینم اینطوری راحت تر هستی دیگه کنه نمی شم و خودم را بیش از این تحقیر نمی کنم.
باز یک شب فراموش نشدنی داشتم . آره همون شبی که برام شعر خوندی را میگم . وقتی تو اندوهی داری دلم میگیره . اما یه وقت نازنین این حرفم باعث نشه که دلتنگی هات و شکایتهات از روزگار را برام نگی ، باید بدونی این دلتنگی ها برام از هر شادی با ارزش تر هست. چه خشنود غمی است غم عشق دوری از تو خیلی سخته ، میدونی این روزها خیلی دلتنگتم .خیلی وقتها احساس میکنم احتیاج دارم در کنارت باشم و تنها چیزی که ارامش به من میده و تحمل این روزهای سخت را برام اسان میکنه یاد تو هست و امید ، امید به آینده آینده روشنی که برای ما هست. من میتونم تصور کنم روزهای خوبی که در آینده با هم خواهیم ساخت . نه این یه رویا نیست این هدف من هست که روزهای بهتری را برای هر دو تامون بسازیم . یا رب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفرکرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی بر میشکند گوشه محراب امامت حاشا که من از جور و جفای تو بنالم بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت پ ن :اما خدایش بیدادی هم ندیدیم حمید مصدق همه و همه در گرو یه تلاش جمعی است . ما هم می دانیم همه چیز تغییر نخواهد کرد و باید به یک فرایند دل بست برای تغییر بنیادین ، اما برای رسیدن به روزنه های نور و امید باید تلاش کرد . بازنده کسی است که تلاش نمیکند.
و پسرهایم را
پیش چشمم قربانی می کردند
من ولی خنده کنان می گفتم
خون سرخ پسرانم زیباست
ای ساقی ساقی ساقی
خون پسرم را در جانم بریز
امشب از آن شبهاست
پسرانم پسرانم به خدا
پدر پیر شما می خندد
آن که یک عمر گریست
بگذارید که با خون شما مست کند
و بخندد و بخواند
ساقی
بیش از این با دل و جانم مستیز
خون سرخ پسرانم را در جانم بریز
سلام
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت
23:21 توسط خودم| |
سلام
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت
23:4 توسط خودم| |
سلام
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
22:36 توسط خودم| |
سلام
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
22:49 توسط خودم| |
(توضیح : این پست را در اثر قضاوت زود و نابجای گذاشته بودم اما حذفش نمی کنم برای یادآوری به خودم .)
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت
16:39 توسط خودم| |
درود
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت
23:4 توسط خودم| |
تفالی زدم به حافظ
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت
23:57 توسط خودم| |
من به مهمانی خون می رفتم
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت
0:38 توسط خودم| |
نمی دانم شاید دلیل خاصی برای این کار داری . شاید جز رضا و تسلیم راهی ندارم . پس منتظر می مانم برای روزهای آینده و همچنان با یادت برای فردا
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
0:1 توسط خودم| |
انسان به امید زنده است . جمله ای کلیشه ای که همه شنیده ایم . و اینبار امید هوای تازه ، امید یه روزنه نور ، امید تغییر ، امید صداقت و ...
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت
2:26 توسط خودم| |

